تبليغاتX
زندگی برای خودم
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
دارم دیوونه میشم تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده عشقمو از دست دادم کاملا یعنی واگذارش کردم به رقیب الانم با یکی دیگه دوست شدم که نمو تخم خودشم حساب نمیکنه از بس که سرش شولوغه فک کن تو شهر غریب تو خونه ی مجردی هفته ای یه بار دوست پسرتو ۱۰ شب یه ساعت تو خیابون ببینی نمیگم بیا خونه ی من اما یه کافی شاپ که میتونی منو ببری خررر
نوشته شده توسط مهسا در 11:7 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
دارم دیوونه میشم تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده عشقمو از دست دادم کاملا یعنی واگذارش کردم به رقیب الانم با یکی دیگه دوست شدم که نمو تخم خودشم حساب نمیکنه از بس که سرش شولوغه فک کن تو شهر غریب تو خونه ی مجردی هفته ای یه بار دوست پسرتو ۱۰ شب یه ساعت تو خیابون ببینی نمیگم بیا خونه ی من اما یه کافی شاپ که میتونی منو ببری خررر
نوشته شده توسط مهسا در 11:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
دیروووز با بچه ها رفیم بیرون خیلی خوش گذشت فقط ....  یکی از پسرای گروه میخواست عشق منو بچسبونه به یکی از دخترا خوب البته حق دارن کسی نمیدونه که من عاشق ح شدم خیلی عزیزو دوست داشتنیه. خدا رو شکر که مرمر تو این باغا نبووود
نوشته شده توسط مهسا در 11:6 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهارم آبان 1385
:(
چند وقته خبری ازم نیست؟
خفه کردم خودمو از بس سیگار کشیدم دیگه فکر کنم بهش معتاد شدم قبلا خیلی بهتر دوریشو تحمل میکردم

من عـــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق شدم

نوشته شده توسط مهسا در 1:0 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم تیر 1385

خسته شدم از عاشقی

نمیدونم تاوان اشتباهی که کردمو تا کی باید پس بدم اما از احساسم یه ته مونده مونده اون روز که بهم گفت قول میدم فکر کردم واقعا قول داده خدایا این احساسو از دلم بیرون کن دیگه از عاشق بودن خسته شدم دیگه خسته شدم از دوست داشتن س .... به امیر اس ام اس دادم میخواستم ازش معذرت خواهی کنم جوابمو نداد خدایا کی منو میبخشه میدونم تا از ته دل منو نبخشه روز خوش عاشقیو نمیبینم

نمیدونم چرا این بلا ر سر امیر آوردم که مشابهو س سرم بیاره خدایا من یه بار امیرو از خودم روندم یه باره همه چیو تموم کردم اما س داره هر روز اینکارو با من میکنه دیوونه شدم خدایا کمکم کن حداقل دلمو از عشقش خالی کن . الان که به امیر فکر میکنم میبینم که بزرگترین اشتباهم این بود که عشق واقعی رو به ظواهر فروختم چقدر من پستم آخ ...

نوشته شده توسط مهسا در 23:47 | | لینک به این مطلب
شنبه سی ام اردیبهشت 1385
حالمو به هم میزنی

امتحاناتو بد دادی به کسی ربط نداره با همه قهر میکنی با این اخلاق گندت مرمر خانوم بگو هنوز دوسشدارم و میسوزم

غلط کردم خود من از تو بدترم بیشتر دوست دارمش و از دست دادمش

نوشته شده توسط مهسا در 18:0 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
اومد رفت منو عاشق ترم کرد دیوونم کرد و دوباره رفت از احساساتم هیچی باقی نمونده میگه منو دوست داره منو میبوسه و باز میگه تو خواهرمی خسته شدم مهسا درمونده شده درس نمیخونه بیمارستان نمیره تذکر دادن بهش مهسا حالش داره از زندگی به هم میخوره مهسا قرص آرام بخش میخوره مهسا همیشه خوابه مهسا خستست مهسا عاشقه اما حیف از عشقم که حروم شد حیف از جوونیو طراوتم مهسا ۲۳ ساله شده ....
نوشته شده توسط مهسا در 12:56 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
:((((((((((((
میدونستم بلاخره اینجوری میشه مطمئن بودم میدونستم میدونستم پست قبلیمو ببینین خدایا منکه پشیمون بودم منکه اشتباهمو فهمیده بودم منکه .... خدایا چرااااا چرااااااااااااااااااااا جواب من فقط یه ببخشیده یعنی؟ من دارم دیوونه میشم خدای من من اونو میخواستم من دیگه تا این حد بد نبودم یعنی بودم؟ خدایا اینجوری که من له شدم من عاشقشم من دیوونشم من براش میمیرم من الان یه هفتس که از فکرش بیرون نیومدم خدااااااااااااااااااا هیچی آرومم نمیکنه هیچییییییییییییییییییییییییی افتادم تو بخش اعصاب! دقیقا الان که اصلا نمیتوووونم آروم باشم باید جایی باشم که مجبور شم خفه خون بگییرم
نوشته شده توسط مهسا در 23:1 | لینک به این مطلب
شنبه یکم بهمن 1384
عذاب وجدان
خوب الان چندروزی میشه که سیگار نکشیدم اصلا الان چندروزه با دود هیچ برخوردی نداشتم چه دود و دم دخانیات چه دودو دم ترافیک اینجا تو این شهر غریب و کسل واقعا دلم برای دود و دم شهر خودم تنگ شده میدونم خیلیاتون شرایط مشابه دارید با من خیلیاتون تو یه شهر دیگه درس میخونین و از شهر و دیارتون دورید پس همتونم منو درک میکنید حتما دیگه... امیدوارم اینجوری باشه.

داشتم میگفتم چندروزیه که هوای دلم یه کم ابریه من دل یه آدمو بدجور شکستم خیلی بد من پا روی یه عالمه عشق و علاقه گذاشتم همشم با یه چندتا اتفاق مسخره شروع شد. دلم نمیخواست اینجوری بشه اما خوب شد شاید خیلی بهتر از اینا میشد تمومش کرد اما من با تصمیم عجولانه ای که گرفتم خودمو از خیلی چیزا محروم کردم و شاید کاری کردم که اونم تا همیشه نتونه به کسی اعتماد کنه فکر کنم اوج بدیهایی که میتونستم در حق یه نفر داشته باشم در حقش کردم و الانم نشستم خودمو موعظه میکنم . میدونم خدا یه جوری همین بلا رو سرم میاره یکی مثل خودمو میزاره سرراهم و همه ی این بازیها دوباره تکرار میشه و منم میشم بازیگر شکست خورده ی داستان همین الانشم نمیتونم با هیچ کس رابطه ی خوبی برقرار کنم چون هر حرکتی رو از طرفم ببینم تعبیر میکنم به یکی از کارهای خودم در برابر اون خلاصه که بدجور قاطیم(قاتی؟) شدم دختر بده ی ماجرا و بدبختیم هم اینه که دقیقا عدالت خدا رو تو یه چیزایی مشابه این اتفاقا تو یه اکیپ دوروبر خودم دیدم و چشمم حسابی ترسیده.

میدونم خیلی بچگونه نوشتم میدونم همه از یه دختر ۲۲ ساله که تا دو-سه سال دیگه یه مدرک دکترای مسخره هم به کلکسیون تمام نکات مثبت زندگیش اضافه میشه توقع بیشتری دارن میدونم که باید اینجا خیلی بیشتر از اینا آبروداری کنم اما خوب من نمیتونم با این وجدان لعنتی کنار بیام .

نوشته شده توسط مهسا در 22:8 | | لینک به این مطلب
جمعه سی ام دی 1384
سوااااال
مطلب امروزم خیلی برام مهمه خیلی دوست دارم اگه میتونید یه جواب کوچیک به سوالم بدید شما تصور کنید یه آقایی هستید با تحصیلات مثلا دیپلم (چیزی که الان هیچ جا به درد نمیخوره) شما نزدیکای شصت سال از خدا عمر گرفتید و انشالله ۱۲۰ سال زنده اید. بازنشسته شدید و بچه هاتونم هر کدوم سرشون یه جایی گرمه ازدواج کردن یا رفتن خارج. همسرتونم فعالیتای مخصوص به خودشو داره و با دوستاش سرش گرمه با هزینه هایی که میکنید در آمدتون در حدی نیست که حالا بتونید خیلی ولخرجی کنید یا حتی مسافرتی برید. دوست دارید چه تفریحی داشته باشید؟ چه جوری سر خودتونو گرم میکنید؟ چیکار میکنید تا روزاتون یه نواخت و خسته کننده نباشه؟ لطفا نظراتونو بگید اگه از اطرافیانتون کسی چنین شرایط یا تجربه ای داره مطرح کنید.
نوشته شده توسط مهسا در 23:2 | | لینک به این مطلب